|
تیغ صورتم را تراشیده و دکمه پیراهنم افتاده پاچه شلوارم زیرجوراب است و از غبار کفشهایم برقی از چشمان عابر پیاده پرید! نه ماشینی بوق میزند نه پرنده ای آواز می خواند. جز صدای پای "سکوت" چیزی نمی شنوم چقدر همه چیز از سیاه و سفید رنگی است!؟ چه هیاهوی بیصدایی میان آنها است... مگر هر کس سهم چند نفر است؟ «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آبان1388ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"با هم"
چشم هایم را بستم
جز تو کسی نبود...
باز کردم
تنها بودم
سالهاست انتظار میکشم
انتظار حالت سوم... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"گم شده" فکر تو دیباچه ی گم شدنم بود! ... چه کسی در کوچه های عشق گم میشود؟ این روزها کوچه های عشق خلوت اند، بی نام ونشان شده اند، اندک عابرانی را دیده ام، رهگذرانی که هنوز اندر خم یک کوچه اند! یا راه را گم کرده اند... آری، رفتن رسیدن نیست. آری، برای رسیدن باید رفت. اما به کجا؟؟؟ اعتراف میکنم...! من هم از گم شده ها هستم! من، نرفته... با رفتن تو گم شدم! خود را در چشمان تو یافته بودم خود را در چشمان تو پیدا کرده بودم نماندی... رفتی... و من دوباره گم شدم! گم، اندر خم ابروی تو... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"2010" شعر من ایدز دارد! از غزل نگا ه تو. کدام هرزه، نگاه تو را آلود؟ « سکوت » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 مهر1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"روزنه ای به رنگ..." سکوت؟ می کنم سکوت، تا اوج ملکوت فریاد؟ میکشم فریاد، شاید نروم از یاد *** روزنه ام، روزنه ای به رنگ آب نادیدنیم اما تو می بینیَم، منم کمیاب روزنه، روزنه ای به رنگ خدا رنگِ بیرنگیِ هر بی ریا از درونم تو از هر تن جدا از درونم چرا از تو، من جدا من از تو، تو از من، بهر چه ها چه کس دارد خبر از این ناگفته ها « سکوت » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"فکر تو..." فکر تو باید نیست، نباید هم نیست. . از نباید ها بهتر است. هیچ بایدی هم، به پای آن نمی رسد. . تو از بایدها... نباید ها... چه می دانی؟ شاید هم...؟ . تو، بایدِ فکر من هستی! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط سکوت |
|
|
" انسانیت " و من احساس می کنم... بزرگی سوراخ لایه ازن را! آری، انسانیت اینگونه رفت. اینگونه به ذهن آورد؛ "لایه ازن سوراخ است" اکنون، امشب، او را می بینم از پشت ماه دستی تکان داد خندید! خندید ولی شاد نبود! دیشب هم او را دیده بودم پشت زهره کوچکتر از امشب ولی شادتر. نمی دانم نمی دانم شاید، او از بزرگ شدن هراس دارد. شاید می اندیشد بعد از ماه دیگر پناهی ندارد. ولی من به او خواهم گفت: ستاره ها فراوانند و خیلی ها روی زمین به دنبال ستاره ی خود هستند و من، عاشقِ زهره و ماه و همه ی ستاره ها خواهم بود... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 شهریور1388ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"ثانیـه ها" هنوز بچه ام هنوز ساده ام هنوز... وقتی که، عقربه ها بهم می رسند احساس می کنم، زمان، کند شده است!!! سلام ساعت سلام دقیقه سلام ثانیه سلام... من نمی گویم، این مهمانی عقربه هاست! چه دیداری؟! چه زیبا، یکی شدن، چه تفاهمی میان اشاره عقربه هاست؟! کاش دیدار تو، در، مهمانی عقربه ها باشد! راستی ساعت تو... 00:00 نه خدا نکند... «سکوت»
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط سکوت |
|
|
"هنوز...(ناتمام)" درونم آتشیست، مرا می سوزاند هنوز غریب احساسیت، مرا می ترساند هنوز جـرأتی نیسـت در من، حیـرانـم هنوز بــی تــواَم ، در زن ، ویــرانـم هـنـوز رسید جانم به لب، ایوب نشده ام هنوز ........................................ نـرفـت خـیالت ز سـر، مجنونـم هنـوز ........................................ «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
";حسرت تو" تشنگی و وسوسه ی آب خستگی و شهوت خواب سکوت و شوق فریاد بادبان و حسرت باد سوال و نبود جواب حقیقی و ترس سراب گفتن و وحشت ناگفته ها رفتن و این همه بیراهه ها عشق و تعبیر غلط؛ رسوا شدن بی تو و با تو؛ در هوای ما شدن «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"حضور تو" از وقتی که تو را دیده ام قالب ها را فراموش کرده ام! حتی سپید را...! من اینک نور می سرایم تو را از دور می سرایم تو را از آنِ خود، از جنس حضور می سرایم من اینک در فصل عبورم تو اینک نزدیک ترین، هرچند که دورم من اینک شادم، در جشن و سرورم تو اینک هستی من، تار و پودم «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 شهریور1388ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"اوج" گفتی که تا اوج با من خواهی ماند نماندی. ولی امروز من بی تو در اوجم. چه ترسی بزرگ دارم بی پر پرواز تو... آری، ترس از سقوط. و چه اوجی دارد تنهایی من... «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط سکوت |
|
|
"دایره" هی تو؟ از هندسه چه می دانی؟ سال هاست، که زندگی من دایره ایست! بی هیچ پرگاری، دایره ایست. همانا، حضورشان در پیرامون زندگیم؛ و سر گیجه های من. ولی... من، زندگی را، تا شعاع با تو بودن خواهم رفت. به تو که رسیدم، خود را در تکرار صدای پاهاشان، گم می کنم. آری... من سکوتم، فریاد تو...! « سکوت » (برای آیدین اورخانی) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"شکست سکوت" من سرما خورده در سرمای تابستان عمرم هستم و تا پاییز فصلیست به اندازه یلدا بعد از یلدا ...اه زمستان است سرد. سرد. سرد. ... گرمی، شور، عطش، عشق کجاست؟ در بهار؟! بهار گذشته است! بهار گذشته است؟! بهار... بهار نبود دیباچه عمرم بود. چه زیبا افسوس که خواب بودم صدا ... صدای بلبل بیدار شدم، بهار بود و صدا، صدای شکستن صدا سکوت را شکسته بود سکوت شکست و سکوت شکست سکوت مرد!!! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"سکوت می کُشَدَم" می خواستم سکوت را بشکنم! پیش از آن که سکوت مرا. ولی من، با سکوت زنده بودم! در سکوت، تو را می پروراندم! در یک لحظه، من و سکوت هر دو شکستیم،! لحظه ای که گفتی: نه! «
سکوت »
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 مرداد1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"شعر تو" شاعر شنیدنی است و من هنوز شاعر نشده ام! فریاد دوستت دارم را چگونه بسرایم، تا از میان سهراب و شاملو و فروغ مرا بشنوی؟ من شاعر نیستم اما تو را خواهم سرود! قلب تو دیباچه ی دیوانم خواهد بود. از موهایت قصیده و از چشم هایت هم غزل. صورتت را سپید و نگاهت را نو خواهم سرود. محبوب من فریاد دوستت دارم مرا در پروانگیم ببین که من شاعر نیستم! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
"خیال" عمیق به تو فکر کردم غرق شدم! به سطح که آمدم رفته بودی! «سکوت» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
انتهای راه...مرگ ترانه های دلتنگی یـک روز همه چیز تمام می شود اتمسفر ریلکس |
|
RSS
|